امروز مانده بودم بروم سراغ عشق کودکیهایم، ریاضیات؛ یا به علاقه جدیدم –ارتباطات- بپردازم.
از بچگی به ریاضیات علاقه زیادی داشتم. دو دلیل عامل این علاقه بود. یکی تعاریف مسحور کننده پدر از این علم بود و دیگری ارتباط نزدیک و تفاهمی که با مطالب این درس پیدا کرده بودم. طوری شده بودم که هر وقت کسی از من میپرسید :«بزرگ شدی میخوای چکاره بشی؟» میگفتم: «میخوام ریاضی رو ادامه بدم!» و اصلا هم برایم مهم نبود بخاطر ادامه دادن ریاضیات به کسی نان و آب نمیدهند.
بزرگتر که شدم از قضا در دانشگاه سراسری، روزانهی ریاضی محض قبول شدم. همان پدری که باعث و بانی این عشق بودند اینجا قد علم کردند که الا و بلا ریاضی آخرعاقبت ندارد و اگر زرنگ باشی فوقش بشوی استاد دانشگاه! ما هم مطیع فرامین خیرخواهانه پدر گرامی از این رشته انصراف داده و راهی دانشگاه آزاد، در رشته عمران شدیم. حالا بماند موقع انصراف از رشته ریاضی محض، شبش اشکها ریختیم و بر این عهد باقی ماندیم که وقتی بزرگ شدیم برویم سراغ علاقه مان!
در این حیص و بیص و در ترم پنجم دانشگاه با استادی آشنا شدم که با لحظه لحظه حضور در کلاسش بر عطشم برای ادامه این رشته اضافه میشد. کلاسهای «دکتر ارسطو ارمغانی» همانی بود که در طول تمام دوره تحصیل آرزویش را داشتم. بعضی اوقات آنچنان تحت تاثیر درسدادن ایشان قرار میگرفتم که سر کلاس بیاختیار اشکم جاری میشد(باور کنید!) قابل ذکر است که در دوره کارشناسی ارشد (و البته ترم جاری) باز هم توفیق حضور در کلاسهایشان را دارم.

حالا بعد از سالها به علاقهای دیگر در وجودم پی بردهام و آن هم علم ارتباطات و تبلیغات است. بخصوص که بعد از انتخابات اخیر شاهد تاثیر عجیبش بر جامعه بودهام.
در دو روز اخیر به لطف یکی از اساتید کلاس خبرنگاری توفیق حضور درکارگاه دو روزهای با حضور پروفسور مولانا را داشتهام. حضور در نشستی حداکثر 40- 50 نفره و با حضور چنین شخصیتی برای من بیشتر به یک رویا میمانست که ناباورانه به حقیقت پیوسته بود. دیروز جلسه اول کارگاه با حضور ایشان و آقای نادر طالب زاده(فیلمساز) برگزار شد و امروز هم قرار بود در دو نوبت صبح و عصر ادامه کارگاه برگزار شود. نوبت صبح توفیق حضور را داشتم ولی نوبت عصر... .
همیشه باید یک جای کار بلنگد، به ما نیامده مثل آدم به علایقمان بپردازیم! نوبت عصر کارگاه(کارگاهی که شاید به خواب کسی چون من هم نیاید) درست باید موقعی برگزار شود که من با دکتر ارمغانی کلاس دارم! حالا من ماندهام بروم سراغ عشق کودکیهایم، یا این عشق تازه متولد شده. سوالی که در این برهوت معنا یک جواب بیشتر نداشت: «برو به درس و دانشگات برس بچه، پروفسور مولانا برات نون و آب نمیشه...!» و همین باعث شد سعادت دو ساعت همنشینی بیشتر با ایشان را از دست بدهم.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
پ.ن1: در این دو روز ملاقات جناب پروفسور مولانا عجیب شیفته مرامشان شدهام. با دیدن ایشان بیاختیار یاد آن مثل معروف میافتادم که میگفت:«درخت میوه هرچه پربارتر، افتادهتر.» آقای پروفسور مولانا و دکتر ارمغانی یک جورهایی شبیه هماند.
پ.ن2: صبح سومین نفری بودم که در محل کارگاه حاضر میشدم. حدود نیم ساعت بعد جناب پروفسور تشریف آوردند. موقع ورود به محل نشست، با صدای بلند چند بار رو به همه گفتند:«سلام علیکم» همه به احترامشان از جا بلند شدند و ایشان با تکتک آقایان حاضر دست دادند. افتادگی ایشان حقیقتا مثال زدنی است.
پ.ن3: پروفسور مولانا بعد از چهار دهه زندگی در آمریکا چند سالی است که به ایران برگشتهاند و با انتقال کتابهایشان به ایران در حال ترجمه آثارشان هستند. اصالت تبریزی ایشان باعث شده نگاه ویژهای به زادگاه داشته باشند. دیروز «بنیاد مولانا» در تبریز افتتاح شد. برای آشنایی بیشتر با ایشان حتما(تاکید میکنم حتما) این نوشته را بخوانید(نوشته طولانیست میتوانید فقط سراغ قسمتهای مهم بروید). چند سطر زیر که به رابطه پروفسور و دکتر احمدینژاد میپردازد از این مقاله انتخاب شده است:
او و دکتر احمدینژاد عمیقا یکدیگر را باور کردند و به کشف دغدغههای مشترک پرداختند. او در جریان مبارزات انتخاباتی سخنان خود را از زبان احمدینژاد میشنید و او را تنها امید بازگشت به اصالت انقلاب و جبران کننده کجرویهای دوران اصلاحات تلقی میکرد. ازطرف دیگر دکتر احمدی نژاد هم از جهتی دیگر به دکتر مولانا شباهت دارد. دانشگاهیان چندان او را جدی نگرفتهاند و سیاست خارجی او منتقدانی در درون حاکمیت دارد. آنچه رئیس جمهور میخواست یک مشاور و تاییدکننده قوی و آنچه مولانا میخواست یک مسلمان پاک باخته و اهل عمل بود. مولانا با جدیت و نه از روی ریاکاری معتقد است فهم احمدینژاد از شرایط ایران و جهان از تمام دانشمندان علوم سیاسی و اجتماعی ایران برتر است چرا که عقاید او با مولانا منطبق است و رفتارش صریح و قاطع است.