و گفتند: ای مردی که قرآن بر تو نازل شده، حقا که تو ديوانهای(۶) اگر راست میگويی ، چرا فرشتگان را برای ما نمیآوری؟(۷) ما فرشتگان را جز به حق نازل نمیکنيم و در آن هنگام ديگر مهلتشان ندهند(۸) ما قرآن را خود نازل کردهايم و خود نگهبانش هستيم(۹)
and they say: o you to whom the reminder has been revealed! you are most surely insane: (6)i
why do you not bring to us the angels if you are of the truthful ones? (7)i
we do not send the angels but with truth, and then they would not be respited(8)i
surely we have revealed the reminder and we will most surely be its guardian(9)i
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
این آتش را من به پا کردهام.
رها کنید آن حیوان رام نشدهی ینگهی دنیا را.
آن شعلهی آتش منم؛ برافروخته از غفلت خویش.
آن التهابِ بی امانِ جانگداز، جلوهی سستی من است.
به من گفتند بخوان... هرچه میتوانی؛
و من توانستم و نخواندم.
صدای «اقرا» در گوشم میپیچد و بر خودم میپیچم.
آه ای وحی منزل...!
آه ای رسم جاوید...!
آه ای نشانِ بی نشان...!
آه ای ندای بی نوا...!
آه ای روضهای این روزها...!
آه ای... .
شرمسار این رسم ناخوشایند زندگیام هستم که بدون تو سامان گرفته.
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
غفلتم جبران شدنی نیست. از این پس کلمهای قبل از کلام حق نخواهم نوشت. بگذار کلمات این کتاب در ابتدای هر متن، بدل عرق شرمی باشند که بر پیشانی نوشتههایم نشسته.
