به رسم قدیم ها دوست دارم میان واژه های ناگهانی قدم بزنم! بال های احساس را رها کنم و بگذارم توی آسمان خیال برای خودش پرواز کند و جمله های یکباره ببافد! دوست دارم از شهر تو در تو، شلوغ و بی احساسِ اینستاگرام و توئیتر و تلگرام بگریزم و به صحرای نجیب و اصیل وبلاگ ها پناه ببرم و چند نفس عمیق بکشم!

مدت ها بود توی این روزهای سخت و بی احساس شبیه فولاد و بتن شده بودم و سرد و سخت زل زده بودم به دویدن عقربه های ساعت و هرچند وقت یکبار آینه یادم می انداخت چقدر عوض شده ام... چقدر خودم نیستم!

مدت ها بود احساسم به غلیان نیامده و بود سرریزش را تبدیل به کلمه نکرده بودم. امشب اما یک نجیبِ مهربان، به فریاد این روحِ خسته ی زنگار گرفته ی افسرده رسید و کمی از خاک هایش را تکاند! چشم بد به دور، امشب جرعه ای احساس مهمان پیرِ میخانه بودم! چشم بد به دور کیمیا فروش آمد و نظری به این قلبِ زارِ زارِ زار کرد و رفت... . حالا که آمده بودی... کاش تنها و یکباره نمی رفتی سردار... قسم به پیکرِ پاکت، تاب این روزهای سرد و بتنی را ندارم. چشمه احساسم خشکیده، آرزوهایم مدت هاست پشیزی نمی ارزند و شرم دارم از طلب کردنشان. دلم برایت تنگ شده سردار... چه می شود در یک گوشه ی تنگ، جایی باز کنی و یک غریبه ی آواره ی خسته ی درمانده را هم جا بدهی؟

یک غریبه ی آواره ی خسته ی درمانده، پناه می خواهد... یادت نرود!

+ نوشته شده توسط رامین مرادی در سه شنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۰ و ساعت 0:12 |