پیش نوشت: بعد از مدت ها یک روز جمعه فراغتی حاصل شد تا نگاهی به پایان نامه بخت برگشته مان بیاندازیم که یکهو هوس وبلاگ نویسی هوش از سرمان ربود و رفتیم سراغ یکسری مطالب بایگانی شده که کنار گذاشته بودم تا در زمان مناسب روی وبلاگ بگذارم. نوشته بانمک زیر را به گمانم دو سال قبل نوشته ام! یادش بخیر عجب دنیای قشنگی داشتیم یک زمانی!

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

آورده اند در زمانهای دور، پسرکی بود که مویز(کشمش) را بسیار دوست می داشت. آنچنان که این عشق، شهره خاص و عام گشته بود و کسی را نبود که از این سِر بی خبر باشد. گویند پسرک عمویی داشت بهتر از برگ درخت! و عمو، برادرزاده خویش را بسیار گرامی میداشت و وقت و بی وقت او را حلوا حلوا می کرد!

روزی پسرک و عمو، در کوه و دشت به سیاحت مشغول بودند و گله ای گوسفند از کنارشان رد می شد. پسرک که گویی صدای زنگوله های گله، باعث فعل و انفعالاتی در مغزش شده باشد، ناغافل هوس مویز کرد! خواسته را به عمو عرضه داشت. عمو بفرمود: «خوشگل پسر! در این برهوت مویزم کجا بود؟! دندان سر جگر بگذار برگردیم خانه!»

اما پسرک بی نوا، که گرگ بیابان به حال و روزش نیافتد(!) در این غم عظمی تحمل نتوانست و جابه جا از هوش برفت! عمو که این حال را بدید فریاد برآورد: «هان ای پسر! برخیز که برایت مویز یافتم!» پسرک به هوش آمد و دست بسوی عمو دراز کرد. عمو نیز به دنبال گله شتابان شد و از آثار بجای مانده ی دستگاه گوارش گوسپندان، چند تا از تر و تازه هایش را سوا بکرد و برای پسرک بیاورد!

...و اینچنین بود که پسرک، برای اولین بار مزه ی جنس تقلبی را بچشید!


+ نوشته شده توسط رامین مرادی در جمعه ۱۳۹۰/۰۷/۱۵ و ساعت 11:55 |