مرامنامه پستهای «انتخاب»
تا این لحظه نه به آن معنا سیاسی بودهام نه علاقهای به کار سیاسی داشتهام. هیچگونه سابقه فعالیت سیاسی به معنای هواداری از یک جریان خاص هم در کارنامه بیست و شش ساله زندگیام وجود ندارد. اگر از کارهای دانشگاهی فاکتور بگیریم عمده فعالیتهایی که تا حالا داشتهام فرهنگی بوده. این از این.
سلسله پستهای «انتخاب» هم طبق روال سابق قرار نیست برایم یک رزومه سیاسی محسوب شود و احتمالا بعد از انتخابات از روی وبلاگ برشان خواهم داشت. این مطالب صرفا بر اساس یک تکلیف دینی نوشته خواهد شد.انتخابات ریاست جمهوری سال 84 ترم دوم دانشگاه بودم. آن زمان، دور اول به قالیباف رای دادم و دور دوم به احمدی نژاد. برای انتخاب قالیباف سه تا دلیل محکم داشتم. اول اینکه توی تبلیغاتش مکتبی حرف میزد، دوم اینکه اقتدار مدیریتی از سر و رویش میبارید! سوم هم بخاطر جوان بودنش. الان بعد از هشت سال اعتراف میکنم که آن موقع مسحور تبلیغات حرفهای ستاد انتخاباتش شده بودم. قالیباف به همان اندازه که مدیر خوبی است ستاد تبلیغاتیاش حرفهایست و صدالبته خودش هم استادانه وارد گود عملیاتی میشود. نمونه استادیاش این دوتا فیلم:
نمیخواهم تهمت بزنم و بگویم که این دوتا فیلم، فقط «فیلم» است. قالیباف، سردار جبهه دیدهای ست و دردِ حرفهایی که در این دو فایل تصویری بیان میکند را به احتمال قریب به یقین چشیده. ولی این مرد یک مشکل بزرگ دارد! آن هم عملگرا بودنش است. انتقاد از هاشمی(فایل دوم) را وقتی کنار سکوت چهار سال پیشش در فتنه میگذارم به این نتیجه میرسم که قالیباف فقط دارد «پز ولایتمداری» میدهد؛ آن هم یک ماه مانده به انتخابات.
قالیباف میتواند یک رئیس جمهور خوب باشد... اما نه برای ایرانِ انقلابی، بلکه برای کشورهایی که حساب و کتابشان بر مبنای سود و زیانهای غیردینی و لائیک میچرخد. در مرام ما یک شخص حرفهای رئیس جمهور خوبی نیست چون در نگاه او خیلی از باورها فدای هدف میشوند. ما نه یک سیاستمدار حرفهای که یک رئیس جمهور انقلابی میخواهیم!
پایان:
بوشهر هم تمام شد... هر چند فقط یک ماه آنجا بودم و فرصت دل بستن نداشتم ولی باز هم حرفهای نگفتهای باقی ماند که دوست داشتم بگویم! حرفهایی درباره رئیسعلی دلواری، درباره دو قهرمان به رنگ خون و دریا به نامهای «نادر مهدوی» و «بیژن گُرد» و البته نگفتههایی درباره خلیج فارس! داستان یک ماههی بوشهر با راهیان نور دریایی شروع شد، با روستای قرآنی چارک دوست داشتنی شد و با زلزله هم تمام! سه تا یادگاری قشنگ که این آخری را برای دانلود گذاشتهام!
دانلود گزارش «نشانه»
حجم ۱۷.۱ مگابایت
مدت سه دقیقه و شش ثانیهاز سی و یک فروردین بعد از دو سال کار در واحد مرکزی خبر(تبریز) از دنیای زیبای خبرنگاری و گزارش تلویزیونی خداحافظی کردم. یک خداحافظیِ موقتِ چهار- پنج ساله که مقدمهی یک بازگشت تاثیرگذار باشد.
آغاز:
برای طی کردن مسافت محل اسکان تا محل کار باید حدود چهار کیلومتر مسیر طی میکردم. مسیری توی یک اتوبان یکطرفه که نه تاکسی دارد نه اتوبوس. اول میخواستم دوچرخه بخرم که پدر بزرگوار به دلایلی مخالفت کردند و با تهدید به استفاده از حق «عاق کردن» ما را از خرید منع فرمودند! از سر اجبار یک جفت کفش کتانی گرفتیم که هر روز صبح از کوه و تپه میانبر بزنیم و یک ربعه برسیم محل کار! شرایطمان مطلوب است خدا را شکر... بخصوص با تنفسهای عمیق موقع کوه نوردی که ریههای مبارک را مدام از هوای آلوده تهران پر و خالی میکند!
گذار:
شبکه سهند را نگاه می کردم. رئیس سازمان صدا و سیما و رئیس بنیاد شهید آذربایجان شرقی رفته بودند منزل سردار شهید «شفیع زاده». هر دو بزرگوار با مادر سالخوردهی شهید تعارفاتی رد و بدل کردند و بعد رو به دوربین شروع کردند به زدن حرفهای مدیریتی. درست نفهمیدم داستان از چه قرار است... بعدا پرس و جو که کردم متوجه شدم قرار شده برای این سردار شهید یک مستند درست کنند. آنجا بود که متوجه شدم برنامه آن شب فقط یک «شو تبلیغاتی» برای روسای دو سازمان مذکور بوده. یک «شو تبلیغاتی» برای کاری که هنوز انجام نشده بود. یاد پارسال مرداد ماه افتادم... .
آن موقع قرار بود به اسم «ساماندهی»، مزار شهدای تبریز را «یکسان سازی» کنند و عملا بخشی از هویت شهدا را با این کار نابود کنند. آن زمان توسط جمعی از اهالی قلم به دست و فعالان فرهنگی تبریز حرکتهایی در اعتراض به این کار صورت گرفت؛ ما هم همسو با این جریان دو گزارش تلویزیونی در نقد این کار غیرکارشناسی تهیه کردیم.
یکی از اشکالاتی که توی گزارش آورده بودم این بود که در طرح یکسان سازی، مزارِ همین سردار «شفیع زاده» بین مزارهای دیگر گم شده و نسل جدید موقع زیارت گلزار شهدا فقط «قبر»های یکسان میبیند و نمیداند این سردار که بود چه کرد؟ نمیداند مزار «امیر مارالباش»، بهترین دوست «نورالدین» کجای گلزار است؟ نمیداند شهید «محمدرضا باصر» مداح بود و گردانشان توی محاصره تا آخرین نفر جنگیدند تا شهید شدند و... .
یادش بخیر! آن روزها با فشار همین آقای رئیس سازمان بنیاد شهید و سیاسی کاری همان آقای رئیس سازمان صدا و سیما گزارش اولم با یک سانسور افتضاح پخش شد و گزارش دوم توی بخش اصلی خبر اصلا روی آنتن نرفت! نمیدانم مادر شهید شفیع زاده اگر این چیزها را میدانست باز هم آقایان مدیر را خانه اش راه میداد یا نه و اگر راه میداد دقیقا چه چیزی به آنها میگفت؟
نکته:
* «یک نکته از این معنی» را فراموش نکنید... .
** چند روز پیش فهمیدم خبرگزاری فارس یکی از پست های وبلاگ را کار کرده!
