تقدیم به سردبیری که با نوشته‌هایم موافق است ولی آنها را چاپ نمی‌کند!

خانه‌ات روی یک تپه است، پنجره را باز می‌کنی و می‌نشینی به تماشای دهکده‌ی کوچک پای تپه. همه‌ی روستا را می‌بینی، از اول تا آخرش را. در این روستای کوچک همه چیز می‌شود دید. گل کوچکی وسط شکاف یک سنگ، کودک خندانی به دنبال یک سنجاقک، دزدی که روز روشن دارد از دیوار مردم بالا می‌رود و کسی کاری به کارش ندارد، آبی که دارد سربالا می‌رود و کسی هم از دیدنش تعجب نمی‌کند، قورباغه‌ای که نشسته پای چشمه و بجای قورقور کردن ابوعطا می‌خواند! خلاصه همه چیز می‌بینی و درمی‌مانی از حساب‌هایی که با هم جور درنمی‌آیند. شک می‌کنی به حساب دو دوتا. از کجا معلوم دو دوتا نشود یک عالمه بمب، نشود یک قطعنامه، نشود پای قطع شده‌ی کودک عراقی هنگام دوچرخه سواری، نشود یک شاخه گل، نشود...؟

می‌بینی دو دوتا هم پررو شده و دارد برایت مثل آفتاب‌پرست رنگ عوض می‌کند. دلت می‌گیرد. می‌نشینی و از دو دوتایی می‌نویسی که هیچ‌وقت چهار نمی‌شود. از همه چیز حرف می‌زنی ازجمله انتخابات. طوری هم می‌نویسی که کسی نگوید اینوری هستی یا آنوری، فقط درددل مردم را می‌گویی. ولی... .

سردبیر راست می‌گوید هر حرفی را نباید زد. حتی حرف حق را، حتی اگر بیطرفانه باشد. کار رسانه همین است. بعضی وقت‌ها آن پنجره را باید بست تا اهالی خانه نه سربالا رفتن آب را ببینند، نه پرروبازی دو دوتا را که دلشان بیشتر از این نگیرد. چشم آقای سردبیر! از این به بعد قفلی می‌زنیم روی دلمان و روی قلممان به بزرگی تناقضاتی که هر روز می‌بینیم تا حرفی نزنیم و اهالی خانه را نگران‌تر از این نکنیم که فایده‌ای ندارد.

بگذار دلمان بسوزد که زاده‌ی مهد فرهنگ باید غبطه بخورد به آنان که هنرشان را در ویتنام و افغانستان و عراق و غزه و کودکان بی‌گناهش نشان داده‌اند. کسانی که تا همین چند وقت پیش دعوا داشتند بر سر اینکه زمین می‌چرخد یا نمی‌چرخد؟ زمین گرد است یا بر روی یک گربه سوار است؟ زمین گرد است یا چهارگوش؟ حالا باید بنشینیم و سیاستمدارانشان را ببینیم و حسودیمان بشود به آنان که سیاستمداران جنایتکارشان اینقدر بافرهنگند. و به آن 85 درصد چشم بدوزیم، به آن 39 میلیون که باد آمد و بردش.

نه همخانه! حساب ما از آنها سواست. سیاستمداران ما جلودار فرهنگمان نیستند، همه‌شان باید بنشینند پای درس این مردم. آنان سیاستمدارانشان مردم را تربیت می‌کنند ولی ما اصالتمان به مردممان است، به فرهنگ مردم‌سازمان. به فرهنگی که شیاطین بزرگ خوب آن را شناختند و با عمال پهلوی آمدند که این مردم را شبیه مردم خودشان بکنند و اثری از آن فرهنگ نگذارند و تا آنجا که توانستند و می‌توانند بر آن خنجر بی‌فرهنگی زدند و می‌زنند.

خانه‌مان روی یک تپه است. پنجره‌ی رسانه باز است و جهان عریان جلوی چشمانمان. دلت نگیرد همخانه! باور کن این دهکده را نگاه تو می‌سازد.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پ.ن۱: نوشته ای که مطالعه کردید و پست قبلی(امروز جمعه است‌ دکان ها را ببندید) بخاطر مشی منحصر بفرد نشریه وزین آذرپیام از زیر دست این سردبیر زنده بیرون نیامدند! خودشان جواب می‌دهند که همه بخوانند.

پ.ن2: قابل ذکر است که با این کار نه تنها ارادت بنده به سردبیر مذکور(!) کم نشد که بیشتر هم شد. گفتنی‌ست ایشان در نمایشگاه مطبوعات اخیر در بخش مطبوعات محلی بخاطر این مقاله مقام دوم را کسب کرده‌اند.

+ نوشته شده توسط رامین مرادی در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۱۹ و ساعت 19:59 |