چشمت را که باز مي‌کني مي‌بيني يک نفر هلت داده و ناغافل افتاده‌اي توي دنيا! همان اول کاري شپلق شپلق(!) يک فصل کتک حسابی از ماما(قبل‌ترها قابله!) مي‌خوري و شروع مي‌کني به زار زدن. ولي زود فراموش مي‌کني و گريه‌ات بند مي‌آيد؛ و آنجاست که یاد می‌گیری رسم دنیا فراموشی‌ست. بعد از آن آرامشت مي‌شود آغوش مادر. انس مي‌گيري. انس‌گرفتن را يادمي‌گيري. ياد آن دنيايي که از آن بيرونت کرده‌اند را در آغوش مادر مي‌جويي. آن اوايل گهگاهي با فرشتگان مي‌گويي و مي‌خندي و همه هم حسودي مي‌کنند که تو صداي فرشتگان را مي‌شنوي و آنان نمي‌شنوند کمي که گذشت و حرف زدن را یادگرفتی فرشتگان را هم فراموش مي‌کني و کم‌کم آدم می‌شوی.

هرچه بزرگتر می‌شوی و بیشتر آدم می‌شوی بیشتر فراموش‌کردن را یاد می‌گیری. می‌دانی اگر فراموشکار نباشی باید قید زندگی‌کردن را بزنی و بنشینی به تماشای گذشته و آخر سر هم شانس بیاوری ببرندت یک آسایشگاه روانی خوب!

برای همین هم هست که فراموش می‌کنی پول‌های عربستان می‌شود بمب فسفری و روی صعده‌ی یمن فرود می‌آید، می‌شود مدرسه‌های القاعده و ناب‌ترین خوراک رسانه‌های مسلمان ستیز را فراهم می‌آورد. اگر فراموش نکنی مجبوری موقع برگشتن از حج شرمنده فامیل و دوستانت باشی که برایشان تبرکی نیاورده‌ای. خب معلوم است که به شرمندگی‌اش نمی‌ارزد، چاره‌اش تنها چند لحظه‌ای فراموشی‌ست.

برای همین است که فراموش می‌کنی قسمتی از درآمد «نستله» می‌شود سلاح های اسرائیلی-آمریکایی و هوار می‌شود روی سر کودکان غزه و لبنان. خب اگر فراموش نکنی باید آرزوی خوردن نسکافه‌ی خوشمزه‌ی داغ نستله را در شب‌های سرد زمستان با خودت به گور ببری!

برای همین است که فراموش می‌کنی ماجرای حضرت موسیع و حیای دختر شعیبع نبی را وگرنه چطور می‌توانی اینهمه فیلمفارسی رنگی و مدرن را ببینی و به به چه چه کنی(مشکل دیدنش نیست، بلکه ساختن و آن به به و چه چه آخرش است!)؟

جایی می‌خواندم پدرمان که از همان اول آدم بود و آدمیزاد نبود، موقع خوردن میوه‌ی ممنوعه قصد نافرمانی نداشته و شیطان او را به فراموشی انداخته. جای دیگری هم می‌خواندم که «انسان» از ریشه‌ی «نسیان» است و فراموشی جزء لاینفک وجودش. نمی‌دانم اگر مردم دنیا چند روزی آدم(یا انسان) نبودند دنیا چه شکلی می‌شد؟!

+ نوشته شده توسط رامین مرادی در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۴ و ساعت 12:7 |