بچگیها فکر میکردم وقتی خودرویی به یک تابلوی ایست در وسط خیابان یا سر چهار راه میرسد مجبور است توقف کند و دیگر حرکت نکند. و همیشه هم برایم جای سوال بود که راننده بیزبان موقع رسیدن به این تابلو تا کی باید صبر کند! ولی بزرگتر که شدم فهمیدم از این خبرها هم نیست، تابلوهای ایست اتفاقا برای رد شدن هستند! فقط میگذارندش وسط خیابان که تو ازش رد بشوی و زندگیت از یکنواختی در بیاید! تابلوهای ایست را خیلی جاها میتوان دید. یکی از آن جاهایی که پر است از تابلوهای ایست، تاریخ است.
خیلی تاریخخوان نبودهام. فقط چند بار نگاهی به تاریخ معاصر و کمی قبلتر از آن انداختهام و دلم آتش گرفته و کتاب را بستهام. هر طور که نگاه میکنم پَستی بعضی انسانها را نمیتوانم تصور کنم. کسانی که شاه یک مملکت بودند، ولی وسعت درک و فهمشان حداکثر به اندازه میز شام یا اتاق حرمسرایشان بوده. آدمهایی که کوچک بودند و اتفاقا بخاطر همین کوچک بودنشان مدام سیلی میزدند به گوش این مملکت و مردمش. نمیخواهم پشت سر مرده حرف بزنم(!) آن خدابیامرزها گندشان را زدند و رفتند، من اگر مرد باشم جلوی کسانی را میگیرم که الان در حال سیلی زدن به این فرهنگند.
میگویند ناصرالدین شاه در اواخر عمر، آن زمان که امیرکبیر را به کلی فراموش کرده بود، تنها به گذران بی دردسر سلطنتش میاندیشید و از وزیرش امین السطان خواسته بود که بجای تلاش در جهت پیشرفت مملکت کاری کند که دوران سلطنتش با آرامش سپری شود. و این جملهی کلیدی را به عنوان یک سیاسیت راهبردی در خلوت تکرار میکرد:«نوکرهای من و مردمِ این مملکت باید جز از ایران و عوالم خودشان از جایی خبر نداشته باشند و بالمثل اگر اسم پاریس یا بروکسل نزد آنها برده شود، ندانند این دو خوردنیست یا پوشیدنی».
خیلی ساده بخواهیم به این جمله نگاه کنیم، میشود این: «محدود کردن سطح فکری و معرفت مردم برای کنترل راحتتر آن». موقعی میتوانی بر کسی حکم برانی و هرطور که خواستی ذهنش را جهت دهی، که بدانی خمیرمایهی فکریاش چیست. و وای به روزی که آن «خمیر» با «حقطلبی و روشنبینی» مایه خورده باشد. اینجاست که باید جهتدهی به اندیشهها را بگذاری کنار و مجبور میشوی در جهت آن افکار قرار بگیری.
همان شاهکلیدی که ناصرالدین شاه از آن استفاده کرده را امروزه میتوان دست خیلی از سیاستمداران جهانی دید. وقتی که بازار مد راه میاندازند و میگویند: «آهای مردم! این خانم بازیگر را که میبینید ملاک زیبایی است. هر خانمی که شبیه ایشان بود یعنی زیبا و هرکس هم شبیه ایشان نبود یا مجبور است خودش را شبیه ایشان کند یا همینطور بماند، و تا وقتی یک مد جدید میآید ننگ زشت بودن را به جان بخرد!» و اینجاست که میبینی ابروها یکهویی همه شبیه هم میشوند، لبها به یکباره پف میکنند، دماغها هم...!
یا مثلا یک یهودی به اسم روبرت مرداک میآید شبکه «فارسی1» راه میاندازد و زبانم لال، رویم به دیوار، گلاب به رویتان، شرمنده از بیادبیم(!) سریال ویکتوریا را پخش میکند که بگوید آهای ایرانی! خانم با شخصیت یعنی این، زندگی خوب یعنی این، خاک بر سرت کنند که از دور و برت بیخبری! و ما هم هنر کنیم میآییم سریالی مثل نرگس میسازیم، که.... . رویم نمیشود نام بانوی دو عالم را در همچین پاراگرافی ببرم و بگویم فیلمی بسازید که او را معرفی کند.
یا مثلا یک شبه انسان(!) مثل مایکل جکسون را میکنند خدای پاپ و برایش غش و ضعف میکنند که آقای بوش کوچک موقع انتخابات پولی کف دستش بگذارد و برود جلوی دوربینها با او دست بدهد و مردم هم جو بگیرتشان که بابا دمت گرم! وقتی کسی مثل این خوانند شده باشد مبنای تصمیمگیری یک جامعه، جهتدهی به افکار آن جامعه خیلی هم سخت نیست.
یا مثلا بت بزرگی مثل فوتبال و فوتبالیست درست میکنند و هر چهار سال یکبار هم یک جام جهانی راه میاندازند و شادی و ناراحتی یک ملت را بند میکنند به یک توپ قلقلی کوچولو! و درست همان موقع که مردم با آدرنالین خونشان آمپر میچسبانند میروند سراغ لبنان و فلسطین و قصابی راه میاندازند.
مثالهای از این دست کم نیست، موقع انتخابات یا راهپیماییها را تصور کنید که تلویزیون مدام بازیگران و هنرمندان را نشان میدهد و از زبان آنها میخواهد حضور پرشور داشته باشند! یا مثلا 16 آذر که میشود خواننده «یار دبستانی» را میآورند که...(سکوت سرشار از ناگفتههاست!)، یا مثلا موقع تحویل سال دو شبکه از سه شبکه پر بیننده داخلی میروند سراغ این اشخاص: لیلا اوتادی، الهام حمیدی، ژیلا صادقی و شیلا خداداد. به این خواهران گرامی بیاحترامی نشود ولی مثل اینکه میخواهند شبکه مد راه بیاندازند. حالا اینها به کنار، یک ربع- نیم ساعت مانده به تحویل سال گفتگو با بازیگر نقش سوسانو را پخش میکنند، این یکی انصافا یک تشویق اساسی دارد.
نویسنده این سطرها شاید بیست و چند سالش بیشتر نباشد ولی به گمانم سی سال پیش انقلابی در این مملکت اتفاق افتاده. انقلابی که وجه مهم آن فرهنگی بوده، وجه اصلیاش بازگشت به ارزشها بوده. حالا نمیدانم چه اتفاقی افتاده که شدهایم جیرهخوار و مقلد برخی کشورها. مگر فرهنگ ما مبتنی بر الگوسازیهای اینچنینیست که داریم اینقدر ناشیانه از دیگران تقلید میکنیم؟ با نگاهی گذرا به پردههای سینما خواهیم دید سطح سلیقهی جامعه تا چه حدی نزول کرده. جوری شدهایم که تا فیلمی در آن لودگی نباشد را نمیرویم ببینیم. دیگر مثالی نمیزنم و وارد دنیای فوتبال که به قول یکی از دوستانمان شلیکی است به عدالت هم نمیشوم.
در چنین جامعهایست که نخبه ما، روشنفکرترین زن ایرانی و سومین متفکر دنیا به خودش جرات میدهد برای انتخابات دست بگذارد روی تعصبهای قومیتی و بگوید مردم فلان جا و بهمان جا فرزند و دامادشان را ول نمیکنند که به غریبه رای بدهند! و در چنین جامعهای حرف یک فوتبالیست با فرهنگ چالهمیدانیاش برد تبلیغاتی بیشتری نسبت به یک نخبه دانشگاهی دارد. و بیشک برای حکومتهایی که از نظر ما معیارهای حکومت طاغوت را دارند راضی کردن یک فوتبالیست یا بازیگر سینما خیلی راحتتر از متقاعدکردن یک نخبه است.
خلاصه میکنم: «اندیشه ما را ساده نگه میدارند تا با ابزارهایی که اندیشهمان را ساخته بر ما حکومت کنند.» و گویا ما نیز سر تسلیم در برابر این اراده فرود آوردهایم.
بیشک تابلوهای ایست همیشه هم برای ندیده گرفتن نیستند. ناصرالدین شاه به نسبت موقعیتی که داشته خوب هنرمندی کرده و تاج و تختش را برای 50 سال نگه داشته. بسیاری از سیاستمداران جهانی هم شاید چون راه دیگری نمیشناسند به این مسلک روی آوردهاند. از ما که داعیه بازگشت به فطرتها را داریم بیش از این انتظار میرود که به فکر اندیشهی مردممان باشیم.
