بعضی وقتها موجودات کوچکی آنچنان مهم میشوند که یکهو میبینی میشوند تیتر یک روزنامهها و مجلات، در مجلس اسمشان برده میشود، صدا و سیما برایشان برنامه میسازد و خلاصه یک شبه میشوند نورچشمی یک ملت. یک زمانی این اتفاق برای گوجهفرنگی افتاد! آن زمان میگفتند گوجههای محله رئیس جمهور از بقیه جاها ارزانتر است! و آنچنان این کوچولوی لپ قرمزی در فضای رسانهای مطرح شد که آدم حسودیش میشد و دلش میخواست برای یک لحظه هم که شده گوجه فرنگی باشد و مورد توجه دیگران!
با نیم نگاهی به تاریخ میتوان چیزهای به ظاهر کوچکی پیدا کرد که شدهاند یک نماد و در پس ظاهر ساده و کوچکشان، نشانِ دنیایی از معنیاند. مثل «دوتا چراغ پیهسوز» و «تکه سنگی بر سر سفره» که میشوند نماد مبارزه با «ویژهخواهی شیوخ»، یا مثلا «تکه آهن تفتیده»ای که میشود نشان «تقدم ضوابط بر شکستگی دل نزدیکترین کس آدم» یا «کاسههای شیر»ی که از دست یتیمان دوباره یتیم شده میافتند و میشکنند و میشوند نشان «صداقت یک ابر مرد» و یا «کفشهای وصلهدار»ی که میشوند مایهی ریشخند به آنان که کاخنشینی را باعث آبروی یک نظام میدانند. نمادهای از این دست سنگنشانهایی هستند که باید قاب گرفته شوند و در دل آنانکه در حکومت اسلامی مسئولیتی دارند آویزانشان کنند.
انقلاب اسلامی ایران را تودههای مردم به دوش کشیدند و به پیروزی رساندند. مردی از برون پیدایش نشد و کسی حرف تازهای برای این مردم نزد. مردم خودشان بودند و رهبری داشتند از جنس خودشان. رهبری که پای منبر انبیا و اوصیا درس خوانده بود. شاید خیلیها برای تثبیت این انقلاب زحمت کشیدند ولی این مردم بودند که فرصت عرض اندام به مسئولین را میدادند( و میدهند). در کشوری که شده بود خوان گستردهی کفتارها، همان مردم تحقیرشدهای که با اسم علیع دلشان سنگینی میکرد و با نام حسینع مثل نوزادان تشنه میگریستند مُهری پاک نشدنی زدند بر صفحه آخر کتابچهی ذلت. مردمی که با نور امیدی به نام «انتظار» شدند مایهی سرخوردگی قلدران خوش شمایل زمانه.
حالا این وسط و بعد از فقط سیویک سال از آن زمان، که در برابر تاریخِ شعورمندیِ این ملت مثل یک خواب نیمروز میماند، شیوخ ویژهخواه و روشنفکرانی که از شدت تنویر تفکراتشان دیگر چشمشان راه را نمیبیند و به خاکی زدهاند، شدهاند دایههای مهربانتر از مادر و دنبال اصلاح راه این مردمند! حالا یکی بیاید پرتقالفروش گمشده در کوچههای بیخبری را پیدا کند!
انقلاب تنها آغاز راه بود. مردم ایران علیه پهلویهای بخت برگشته انقلاب نکردند. آن فلک زدهها از همان اول عروسکهای روسیاهی بودند در حد «مبارک»! و الان گوشت قربانیهایی شدهاند که حتی بیبیسی هم بهشان رحم نمیکند. انقلاب مردم ایران تنها «آغاز بیداری» بود و این یعنی هر روز و هر روز یافتن سیاهیها و پاک کردن پلیدیها. مردم کار خودشان را کردند، کار خودشان را میکنند و بعدها هم کار خودشان را خواهند کرد. مردم روزی کفتارها و گرازها را از این سرزمین راندند و امروز هم آنانی را از دایره حذف میکنند که گوششان برای شنیدن پیام انقلاب سنگین است.
مشکل مقابله با چنین انقلابی این است که به هیچ کسی وابسته نیست. مشکلش این است که تار و پودش از جنس همان وصله کفشهای علیع است. حالا اگر کسی بیاید و فکر کند انقلاب یعنی «او» بدجور توی ذوقش خواهد خورد، فرقی هم نمیکند اسمش چه باشد؛ دولت، مجلس، آقازاده، شیخ، سردار، مهندس، دکتر... هیچکدام با هم فرقی ندارند. انقلاب راه خودش را میرود و برای رو کم کنی آنانی که انتظار «ویژه بودن» دارند بجای افطار ماه رمضان سنگ به شکم میبندد و به دستهای بیجا دراز شده آهن تفتیده نزدیک میکند. و اگر کسی هم از این مسیر عدول کرد و انقلاب را با ارث پدری اشتباه گرفت شک نکنید دیر یا زود با دست خدایی این مردم به زمین گرم خواهد خورد!
و درآخر؛ مشکل مقابله با چنین انقلابی این است که در عین عدم وابستگی به اشخاص محوری دارد به نام ولایت. چیزی که مدعیان پیشرفت و دموکراسی و دنیای گل و بلبلِ غرب از حسودی نداشتنش دارند میسوزند و به روی مبارک نمیآورند. چون میدانند که چنین محوریتی را حداقل الان نمیتوانند داشته باشند.
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
پ.ن: متاسفانه ما توفیق قلمفرسایی درباره تبلیغات نستله در صدا و سیما را نداشتیم. و فرصت همراهی با این حرکت وبلاگی را از دست دادیم. ولی حمایت کامل خود را از حرکتشان اعلام میکنیم!
بعد نوشت: برای توضیح بند یکی مانده به آخر اینکه؛ بعضیها معتقدند زمانی که طلحه و زبیر برای سهم خواهی نزد امیرالمومنینع رفتند، ایشان به عمد جلوی چشمان آن دو چراغ بیت المال را خاموش کردند و چراغ دیگری روشن کردند و گفتند که امشب به جای افطار سنگ به شکم می بندم. تا شیوخِ سهمخواه خود حدیث مفصل را از این مجمل بخوانند.
