پرده اول:
صبح با صداي شرشر باران از خواب بيدار ميشوي و يوميهي صبحگاهي را در ميان چهچه بلبلان مشتاق ميخواني. بعد از طلوع آفتاب، پرده را کنار ميزني که زيبايي باران و پرواز چلچلهها چشمت را نوازش دهد، اما دريغ که زمين به کوير لوت گفته زکي(!) و جز کلاغ، پرندهاي در آسمان نميبيني! در همان لحظه کلهات ميشود شبيه يک علامت سوال و دوتا علامت تعجب(؟!!) و حدس ميزني امروز روز خاصي است. روز حسهاي متناقض و انديشههاي باطل!
پرده دوم:
در حال خوردن صبحانه ميبيني تلويزيون دختران محجبهاي را نشان ميدهد که دارند عدد 5 را آتش ميزنند! از نوشتههاي تصوير ميفهمي اين خواهران پاکستاني هستند. اي بابا! اين عدد ۵ ديگر پرچم کدام کشورست؟! تصوير بعدي همراه يک موسيقي ملايم و روحبخش چند تن از خواهران اهل کتاب اروپايي(!) را نشان ميدهد که در يک مرکز خريد، همان عدد 5 را دستشان گرفتهاند، در يک جلد خوشرنگ پيچيدهاند و دارند با لبخندي مليح به سوالات گزارشگر شبکه پاسخ ميگويند. گزارش که تمام ميشود، تصوير گوينده خبر را ميبيني که با پوزخندي چندشآور ادامه خبر را از سر ميگيرد. چشم ميچرخاني و آرم شبکه را مینگري: بيبيسي عربي لعنه الله تعالي علي جميع السياستگذارانهُ !
پرده سوم:
در حال چرخيدن در شهري و فکرت مشغول فرهنگيست که با تمام زخمهايش دارد مظلومانه و سرافراز ميرويد و ميروياند و تو هم در انديشه اندکي مرهم هستي که بر آن بنهي. در اين افکاري که ضمير ناخودآگاهت از تغييري در شهر آگاهت ميکند. آري! امروز شهر، در جنب و جوشي عجيب است. شهر شده جولانگاه گل فروشها و کساني که از اين خرس عروسکيهاي بانمک ميفروشند! از سوي ديگر احساس ميکني در هواي نيمه بهاري امروز آمار دخترکان و پسرکان نوشکفتهاي که ريختهاند در خيابانها بصورت جهشي بالا رفته. تغيير محسوسي در لباسها و رنگ و لعاب صورتها ميبيني، بطوريکه...(از اتاق فرمان اشاره ميفرمايند فتيله را بکش پايين بچه!). حتي در چند جا ميبيني که بعضيهايشان در حال رد و بدل کردن دل و قلوه و جگر و سنگدانند و دارند ميچرخند و ميرقصند و مينوشند از آن جام(!) و آنچنان بيخود شده از خويشند و از گردش ايام که حتي...(از اتاق فرمان اشاره ميفرمايند خفه!).
در هر حال تمام اين تصاوير باعث ميشوند لَختي درنگ کني و در يک لحظهی اورکايي فرياد برآوري: «والنتاين المبارک!»
نيل به حقيقت:
آري امروز والنتاين است(در برخي نسخهها ولنتاين هم ذکر شده). براي اطمينان ميروي از يکي از همانها که کنار خيابان بساطش را انداخته و کنار خرسها و گلهايش ايستاده ميپرسي: «اينها براي ولنتاين است؟» و او که گمان ميکند تو نيز در جرگه عشاقي بيدرنگ، بله و خير نگفته ميرود سراغ قيمتها و تو که ميفهمي درست زدهاي به هدف سر از پا نميشناسي و کله يارو را ماچ ميکني و ميروي پي کارت و او در حيرت اين صحنهها انگشت به دهان ميماند!
پرده آخر:
و اينچنين است که همه تصاويري که امروز ديدهاي برايت رنگ معنا ميگيرد. آن جوانانی که پاکستانِ زانو زده در برابر غرب را میبینند و از فرط خشم نمادهای ولنتاین را آتش میزنند و البته محکومند به تمسخر. و آن جوانانِ ایرانی را که آنچنان دنیایشان صورتیِ گلمنگلیست باور کردهاند عشق یعنی پنج وارون. و آن جوانانِ غربی را که دارند زندگی خودشان را میکنند و خوشند با این رسوم خوشظاهرشان.
نگران نیستم از اینکه برخی از جوانان سرزمینم شبیه غربیها شوند ولی میترسم از روزی که کسانی در این سرزمین شبیه جوانان سادهدل و پاک پاکستانی شوند و آنقدر در مقابل شبیخون غرب احساس ضعف کنند که جز عصبانیت و تمسخر نصیبی نداشته باشند.
نمیخواهم وارد بحث عشق در شرق و غرب شوم. نمیخواهم بگویم «عشقهای ولنتاینیِ غرب» حداکثرش میشود داستان تایتانیک که جرات نکردند بگذارند آن لیلی و مجنون غربی دو روز زیر یک سقف زندگی بکنند و آخر عاقبت آن عشق آتشینشان را نشان دهند. نمیخواهم بگویم عشقهای آنان حداکثر میشود دسته دسته بچههای بیسرپرستی که روی دستشان باد کرده یا میشود جنینهایی که مجانی سقط میشوند و بعد از انجماد میشوند لوازم آرایشی درجه یک و دوباره روز ولنتاین به همدیگر کادویش میدهند!
نه! حرف من به هیچ وجه این چیزها نیست. طرف صحبت من آن ایرانیست(مسلمانی پیشکش) که چشمش را بسته و دارد همان پستانکی را که غرب کرده توی دهان جوانانش، مک میزند. پستانکی که برای چند روز خلاء روابط یخزدهشان را پر کند و از بغلش چندتا گل فروشی و لوکس فروشی به نان و نوایی برسند. نمیدانم آن جوان ایرانی چطور میتواند ولنتاین را مثل فرهنگ خودش بپذیرد و در مقابلش احساس تناقض نکند؟
آری! امروز روز حسهای متناقض و اندیشههای باطل است. امروز در ایران، ولنتاین است.