سنگهایی که زمامداران یک کشور روی هم میچینند «بعدها» تبدیل به دیوار خواهد شد و زشتی یا زیباییش را آینده نشان خواهد داد. همینجا به خوانندگان قول میدهم موقع زمامداری دولت یازدهم، وقتی گَندِ خشتهای کج دولت نهم و دهم درآمد به آنها هم بپردازم، فعلا بگذارید نظری به «دیوارهای قناسْ به ثریا رسیده»ی عزیزان اصلاحات بیاندازیم!
یک زمانی شعار گفتگوی تمدنها داده شد و سالی هم به این اسم نامگذاری شد (حالا بگذریم که جمهوری خواهانِ ینگهی دنیا در همان سال با جنگ تمدنهایشان این شعار را زهرمان کردند!) و این شعار نوید گفتمانی جدید و اتفاقی نو را بخصوص در داخل ایران میداد.
شواهد متعددی از خود آن زمان گرفته تا دولتهای بعدی و تا همین الان نشان از یک کلاس مبتذل هشت ساله دارد که در آن، گفتگو بر محور «حق بودن ما» میچرخد. میگویم کلاس مبتذل، چون در این کلاس واژهها بارها و بارها تکرار میشدند و اگر دنبال معنا میگشتی سر از پای تخته در میآوردی، یک لنگه پا ایستاده... با کلاهی شیپوری بر سر! البته نگاه نگارنده بیشتر به انتخابات 84 و 88 است. بزنگاههایی که معلمان این کلاس را پای برگه امتحان میکشاند.
بیشک در آیین گفتگو برخلاف جنگ، آرامش و عقلانیت بیشتری حکمفرماست. اگر در جنگ به حاج صادق آهنگران نیاز داریم که بشود عامل روحیه و انگیزش برخی رزمندگان، در فضای گفتگو و عقلانیت، به برهان و رابطه علت-معلولی و تفکر نیاز داریم. کسی را میخواهیم که فکر کند و از هیجان دور باشد. باید مبنای حرفهای زده شده در این فضا حقیقت باشد و برای حق بودنِ وعدهها باید به آنها عمل کرد.
باید در مواجهه با رقیب برایش استدلال کرد، دلیلش را با دلیل رد کرد. «عدم امکان» را با برهان خلف نشان داد و در واقعیتها استقرا کرد. از اصول، دلیل استنتاج کرد و با نظمِ جاری در استدلالها جامعه را به یک کلاس درس بدل کرد. که در آن، جامعه یادبگیرد «پوزخند» جایی در گفتگو ندارد، «تحقیر و تمسخر» را باید در ضعف شخصیت جستجو کرد و «مظلوم نمایی و هوچیگری» بر مبنای تهیمغزی ست نه منطق!
نمونههای بارز آن خشت کج، سال 84 به وضوح در تبلیغات نامزد اصلاح طلب انتخابات پیدا بود. آن زمان در بخش خبری «بیست و سی» هر روز یک دقیقه به یکی از نامزدها فرصت گفتگوی زنده میدادند و در حین صحبتِ نامزدها ثانیه شمارِ گوشه تصویر زمان باقیمانده را نشان میداد. در آن برنامه نامزد اصلاح طلب تنها شخصی بود که زمانش به پایان رسید و با این حال بدون توجه به تذکر مجری و بی هیچ مکثی به خواندن متنش ادامه داد. پایان ماجرا بدیهی بود، قطع صدای نامزد محترم. شاید فضای گفتگو میطلبد که بیش از دیگران حرف بزنی و منتظر بمانی که صدایت را قطع کنند که مظلوم جلوه کنی.
حمام فین کاشان را یادتان میآید؟ نه نه! آن حمام را که امیرکبیر در آن شهید شد را نمیگویم، همانی را میگویم که نامزد اصلاح طلب در شعارهایش فریاد میزد و قرار بود مهمانش شود تا با یک تفکر انتزاعی، نیامده برابری کند با امیرکبیری که بدون حرف برای مردم کار میکرد.
نیازی به یادآوری آقایان مرعشی و نوبخت نیست که نمایندههایی از همان کلاس درس بودند و به حمایت از تنها امید اصلاحات در دوم انتخابات، به مناظره با نمایندگان رقیب برخواسته بودند. لبخند مستمر و تمسخر آمیز آقای مرعشی در ابتدای برنامه نشان بارزی از ابتذال آن کلاس بود و خودکاری که آقای خوشچهره بعد از مناظره با آقای نوبخت روی میز پرت کرد و به گوشهای از استودیو افتاد هم نشان از دردی بود که در آن، دلیل و برهان آوردن پشیزی در برابر تخریب چهره نمیارزد.
بگذارید از چهار سال بمباران مطبوعاتیِ مخالفان، در دولت نهم بگذرم و به 320 هزار تیتری اکتفا کنم که رئیس جمهور در تبلیغات انتخابات 88 رو کرده بود. 320 هزار تیتری که مدعی بودند در پی تخریب دولت و حتی حاوی توهین به رئیس جمهوراند. بالاخره در آن چهار سال باید فضای خاصی وجود میداشته که رئیس جمهور چنین ابزاری را برای تبلیغ انتخاب کرده باشد. امیدوارم خواننده بپذیرد که این متن به دور از گرایشهای خاص سیاسی نگاشه شده! هر چند این مسئله، انتظار دور از دسترسی است! خب بالاخره ما هم بر همان دیوار قناسی ایستادهایم که بر یک خشت کج بنا شده!
کاش میشد از تبلیغات شرم آور انتخابات 88 بگذرم و حرفی به میان نیاورم. زمانی که دیگر آن دیوار به ثریا رسیده بود و تقریبا همه بر آن ایستاده بودند، چه رئیس دولت نهم، چه نخست وزیر زمان جنگ و چه شیخ اصلاحات. شاید سردار زمان جنگ تنها کسی بود که میخواست نشان دهد در حال فاصله گرفتن از این دیوار است! که البته این سیاست کجدار و مریز هم نصیبی جز سقوط از دیوار در بر نداشت! نگاه این نوشته به تبلیغات انتخابات 88 تنها از دید اجتماعی ست، دیگر جنبهها بماند برای دیگران.
شعار هشت سالهی گفتگو، منطق و عقلانیت، عاقبت در سال 88 تمام رخ در مناظره سیزده خرداد نمود پیدا کرد. وقتی نامزد اصلاح طلب به چیزی جز تیترخوانی و خاطرهگویی اکتفا نمیکرد و رئیسجمهور هم (شاید به ناچار) بهترین راه مقابله را فرافکنی میدید. کاش در آن موقع مجری برنامه به جای زمانسنج (کرنومتر!) یک دستگاه منطق سنج دیجیتالی دستش بود و به جای اندازهگیری زمان، بار عقلانی صحبتهای دو طرف را اندازه میگرفت! شک نکنید آن دستگاه تا آخر برنامه دوام نمیآورد و هسته مرکزیاش از هم میپاشید!
بگذارید دیگر از آن انتخابات چیزی را یادآوری نکنم که فقط نمک بر زخم پاشیدن است. در قضایای بعد از انتخابات هم اکتفا میکنم به مصاحبه تاریخی همسر نامزد اصلاح طلب با تلویزیون بیبیسی فارسی، طرح دلایل سخیف و بعضا متناقض برای تقلب و حضور نیافتن اکثریت قریب به اتفاق نمایندگان اصلاح طلب در مناظرههای برنامه «رو به فردا». نمیدانم چرا پای گفتگو و مناظره که به میان میآید مدعیان تفکر لب از لب نمیگشایند و نمینشینند به دلیل آوردن ولی وقت و بی وقت در فلان محفل فرهنگی و بهمان مجلس هنری، زبان برخی هنرمندانِ محبوب و فوتبالیستهای محبوبتر جبران تمام سکوتها را میکند؟! لابد من دانشگاهی هم باید نقاب عروسک باربی بزنم که بشوم نماینده یک تفکر!
طولانی نمیکنم! هنگامی که فضای گفتگوی مبتنی بر عقلانیت از جامعه گرفته شود نباید انتظار داشت آرامش بر جامعه حکمفرما شود. در این فضا نه دلیل و برهان که حاج صادق آهنگران نیاز است که بیاید و شوری در دلها بیافکند(حاج صادق آهنگران صرفا یک استعاره و تلمیح است وگرنه ما مخلصش هم هستیم!). چیزی که دل آدم را میسوزاند پدید آمدن فرهنگیست که از این رهگذر بوجود آمده. نمیدانم وقتی به اصطلاح نخبگان ما نیازی در استفاده از منطق نمیبینند، نوجوانانمان با توسل به کدام الگو میخواهند بیاندیشند و دنبال دلیل بگردند؟
چیزی که من از شعار عقلانیت و روشنفکری هشت سال اصلاحات میبینم لطیفههای زهرآگین بیشماریست که از سال 84 به بعد با محوریت تمسخر رئیس جمهور سر زبانها افتاده. چیزی که من میبینم مغلطههای کودکانهایست که وقت و بیوقت تیتر یک نشریات عمدتا مخالف دولت نهم و دهم میشود. چیزی که من میبینم ناله سوزان محتضری به نام منطق و اخلاق است که در عربدههای ماکیاول دارد گم میشود.
و حالا منم و یک دیوار کج و سرزمین ثریا و غمی که هر روز از دیدن قواره قناس این دیوار عایدم میشود. و ای کاش این دیوار فرو بریزد که بروم سراغ آن خشت کج اول؛ که هرچه میکشم از دست اوست! نمیدانم آیا فتنه هشت ماههی 88 میتواند سرآغازی برای فروریختن این دیوار باشد؟!
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
ادامه مطلب نقدیست که بر متن بالا نوشته شده.
جریان سوم
لب کلام حق با توست. همه اینهائی که تو میگی من کاملا با یه کم تخفیف باهات موافقم. اما تحلیلهای تو بعد از اصلاحات و اصولگرائی حکایت از ایجاد یک موج سوم یا بهتر بگویم جریان سوم را دارد. نه اصلاح طلب و نه اصولگرا. جریان جدید که بطور موقت اسم آنرا «اصلاح طلبان اصولگرا» یا «اصولگرایان اصلاح طلب» مینامیم. فرقی نمیکند. هر دو یک معنی را میدهد.
از انجائیکه نگاه بیطرفانهای به قضایا داشتهای و همه واقعیتها را دیدهای و گفتهای ، نه حق با این جریان است و نه با آن.... این جریان مقصر است، آن جریان هم..... پس نتیجه میگیریم فریاد تو از نبود اخلاق در میان سیاستمدارن ارزشی و اصولگرا همچون دهه اول انقلاب است که از اتفاق روزگار نماینده آن نسل و نخست وزیر هشت ساله آن زمان پرچمدار قصههای پر رمز و راز اکنون است.
در این نگاه، تو وظیفه بسیار سنگینی بر دوش جریان سوم قرار دادهای . جریان سوم باید دراین بزنگاه پدید بیاید تا شاید مرهمی بر دل همه مردم گذاشته و از این سردرگمی که آقایان اصلاح طلب و اصول گرا برای این مردم بینوا!!!! درست کردهاند همین مردم بینوا را رهائی بخشد. ساختن این ذهنیت برای این مردم و حالا در مقیاس کوچکتر، خوانندگان نوشتههای تو، باید از پشتوانه همان جریان سوم برخوردار باشد تا این تفکر به دیوار دل آنها و خوانندگان بچسبد و باور کنند آنچه را که واقعیت است. وگرنه حق را با دست خودت به مسلخ بردهای.
اما برای جنگ با واقعیت من سلاح واقعیت را پیشنهاد نمیکنم. منظورم این پاراگراف از متن است:
باید در مواجهه با رقیب برایش استدلال کرد، دلیلش را با دلیل رد کرد. «عدم امکان»را با برهان خلف نشان داد و در واقعیتها استقرا کرد. از اصول، دلیل استنتاج کرد و با نظمِ جاری در استدلالها جامعه را به یک کلاس درس بدل کرد. که در آن، جامعه یادبگیرد «پوزخند» جایی در گفتگو ندارد، «تحقیر و تمسخر» را باید در ضعف شخصیت جستجو کرد و «مظلوم نمایی و هوچیگری» بر مبنای تهیمغزی ست نه منطق!
جنگ قدرت ازواقعیت گریزان است. نمیتواند آنرا در خود حل کند. فکر کردهای همین نخستوزیر 8 ساله که ندای آزادی خواهیاش گوش فلک را کر کرد، اگر بر مسند قدرت نشیند با مخالفین خود چه کار میکند؟ اگر از دم تیغ نگذراند، داغ مهر پشیمانی بر چهره آنها تا ابد مشهود خواهد بود... شک ندارم. وقص علیهذا...
و اما بعد،
اخلاق در سیاست اصلا معنی ندارد. بیان این کلمه در گوش سیاستمداران همانند وز وز پشه میباشد. چرا که هدف وسیله را برای سیاستمداران توجیه میکند. همیشه تاریخ اینگونه بوده. در عصر تکنولوژی که ذائقه مردم فرق کرده و دیگر برای کسب قدرت از ابزارهای تاریخی اسب، شمشیر و زره استفاده نمیشود روی به سوی همان ابزارهای پیشرفته دموکراسی!!! میآورند و کلمه بسیار زیبای "آزادی" را بر سر نیزهها میآویزند و وا اسفا که همیشه هم مردم گول ظاهرفریب این کلمات قصار را خورده و میخورند ، و میاندیشند و میگویندکه : " شاید این یکی بهتر باشد" و اما بعد چند سالی میفهمند نه... این قبر که بر آن میگریند مردهای ندارد.
بیان حقایق در بسیاری از موارد برای آن حقیقت بسیار گران تمام خواهد شد. اگر تو این نوشته را چاپ کنی بدون شک به مذاق هیچکدام از این آقایان خوش نخواهد آمد و چه بسا از هر دو سو مورد هجمه فراوان قرار گیری و حق را با بیان حق از بین ببری. تو خود شاهد بودهای که اصلاح طلبان وقتی منزوی میشوند گند اصول گرایان را نمایان میسازند و برعکس اصول گرایان منزوی خیانتهای اصلاح طلبان را نمایان میسازند. هر دو طرف به اندازه کافی گند زدهاند و گند زدائی از این مملکت حالا حالاها نیازمند وقت است. برای شروع جریان سوم در حال حاضر بسیار زود است. چه بسا این متن کاملا درست تو بر ضد تو و برعلیه تو استفاده شود.
مصلحت را برای اینجور روزها گذاشتهاند. حال خود دانی.
