مزهی برنج داشت یادم میرفت. ناهار پلو درست کردم. برنج، آب، روغن، نمک و پلوپز! یادم افتاد پلوپز سوخته. کم نیاوردم و دیگ پلوپز را گذاشتم داخل گرمخانه(همان oven خارجکیها، البته شنیدهام به این وسیله تستر یا توستر هم میگویند که معادلش را «برشتهکن» ذکر کردهاند!)
آب کمکم داشت حالیش میشد که باید قلقل کند که ملتفت شدم برای آشپزیِ مفصل وقت ندارم و باید برنج را سفیدِ سفید مثل قلب مردم خداجوی(!) روز عاشورای تهران بخورم. رفتم سراغ رب تا لااقل برنجم بشود به سرخی خون آن 72 شهید بعد از انتخابات که دیدم خدا را شکر رب هم تمام شده. بهتر! شنیده بودم رب کندی ذهن و شعور میآورد و برای ایام امتحانات خوب نیست.
چاره کار یک برگ کلم قرمز بود با کمی آب و تیغههای آسیاب برقی. ناهار امروزم برنج بنفش بود با ته مزهای از کلم.
